محمد طاها وهفت قولوها
سلام عزیز دل مامان
همون جوری که قول داده بودم من اومدم با یه عالمه عکسها وخاطرهات که میخوام برات ثبتشون کنم.
خوب میخوام از پیشی هایی بگم که خونه بابا علی بودن (اونم هفت قولو
) و شما همش دوست داشتی اونا رو به قول خودت ددل کنی بعدشم ناجیشون بکنی.
اون روز من وشما میخواستیم بریم بیرون، وقتی از آسانسور رفتیم بیرون دیدیم خاله مهین و شوهر خاله افشین که شما بهشون میگی مامان آجی و بابا آجی اومدن اونجا . خلاصه بعد سلام واحوالپرسی میخواستیم بریم که صدای چندتا گربه رو شنیدیم واز اونجایی که بابا آجی سرش درد میکنه برای این کارا رفت سمتشنو بلاخره پیداشون کرد،(وای خدا جون هفت تا بودن) ، اونقد شما خوشحال شده بودی وذوق میکردی که حتی دیگه حاضر نبودی باهام بیرون بیای،همشم میگفتی که میخوای بغلشون کنی،حتی به بابا آجی میگفتی که مامانشونو که اون ورا بخاطر بچه هاش دور میزد بگیر و بیاره برات تا اونم بغل کنی 
خلاصه اون روزو شما با اون گربه ها بازی کردی و ما هم اونجایی که میخواستیم بریم نرفتیم
، البته فدای سرگلت شادی تو از همه چیز توی این دنیا برای ما مهم تره
اینم عکسش که اصلا دوست نداشتی ولشون کنی، البته اینجا برای این قیافت شبیه ماتم زدهاست چون نمیخواستی دل از اون گربه های بقول خودت ناج ناج بکنی.




محمد طاها وهفت قولوها
